تبليغاتX
یادداشتهای دوستانه

یادداشتهای دوستانه

بهار

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک،
شاخه ­های شسته، باران خورده، پاک
آسمان­ ِ آبی و ابر سفید،
برگ­ های سبز بید،
عطر نرگس، رقص باد،
نغمه ­ی شوق پرستو­های شاد،
خلوت گرم کبوتر­های مست...
نرم نرمک می­رسد اینک بهار،
خوش به حال روزگار!
 
خوش به حال چشمه­ ها و دشت­ ها،
خوش به حال دانه­ ها و سبزه­ ها،
خوش به حال غنچه­ های نیمه ­باز،
خوش به حال دختر میخک – که  می­ خندد به ناز–
خوش به حال جام لبریز از شراب،
خوش به حال آفتاب.
 
ای دل من – گرچه در این روزگار–
جامه­ ی رنگین نمی ­پوشی به کام،
باده ­ی رنگین نمی بینی به جام،
نقل و سبزه در میان سفره نیست،
جامت از آن می – که می­باید – تهی ست،
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم!
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب!
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار.
 
گر نکوبی شیشه­ ی غم را به سنگ؛
هفت رنگش می ­شود هفتاد رنگ!
                                                            
فریدون مشیری
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 1:56  توسط مهدی-حسام  | 

چرا؟

اگر میعادی نباشد،

رفتن چرا؟

اگر دیداری نباشد،

دیدن چه سود؟

و اگر بهشتی نباشد، صبر رنج و تحمل زندگی دوزخ چرا؟

اگر ساحل آن روز مقدس نباشد،

بردباری در عطش از بهر چه؟

                                                              « دکتر شریعتی »

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 20:0  توسط مهدی-حسام  | 

امانت آدم

خدا،انسان و عشق؛

این است " امانتی" که بر دوش آدم، سنگینی میکند

و این است " پیمانی"که در نخستین بامداد خلقت با خدا بستیم،

و" خلافت" او را در کویر زمین تعهد کردیم.

و ما برای همین " هبوط" کردیم

و این چنین است که به سوی او باز می گردیم.

 

                                                          " دکتر شریعتی"
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 9:52  توسط مهدی-حسام  | 

پنجره را به پهنای جهان می گشایم:

جاده تهی است و درخت گرانبار شب است.

ساقه نمی لرزد، آب از رفتن خسته است.

تو نیستی، نوسان نیست.

تو نیستی و تپیدن گردابی است.

تو نیستی و غریو رودها گویا نیست، و دره ها نا خواناست.

می آیی: شب از چهره ها بر می خیزد، راز از هستی میپرد.

می روی: چمن تاریک می شود، جوشش چشمه می شکند.

چشمانت را می بندی: ابهام به علف می پیچد.

سیمای تو می وزد، و آب بیدار می شود.

می گذری و آئینه نفس می کشد.

جاده تهی است و تو باز نخواهی گشت، و چشمم به راه تو نیست.

پگاه درو گران از جاده روبه رو سر می رسند:

                                رسیدگی خوشه هایم را به رویا دیده اند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 15:54  توسط مهدی-حسام  | 

چشم هایم را قربانی می کنم،شاید بی واسطه بیایی و دستهایت آشیانه مهر شود.

می دانی...گنجشک ها هم عاشق می شوند وگرنه هر صبح برای که بال می گشایند؟

آسمان هم باید عاشق باشد که این چنین بی مضایقه می بارد ، بگذار آنقدر از تو پر شوم

 که دیگر جایی برای خودم نماند.

گاهی وقتها که به دلم سرک می کشم فقط تویی و تو،نمیدانم چرا این قدر برای من بزرگی

 و من چرا این قدر به مهربانیت عاشقم...

حرفهای تنهایی ام اگر به گوش تو نرسد چقدر بیچاره ام

راستی! اگر ستاره ها نباشند به کدام روشنی باید دل بست؟

همیشه باید یک چیز عزیز باشد ، یک حضور بزرگ، یک حس خوب که همیشه به بهانه اش زنده ای...

و من ایمان دارم که همان چیز بزرگ و عزیزی و از هوای بودن توست که نفس می کشم

دست های من، حضور تو را فریاد می کشند.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 13:8  توسط مهدی-حسام  | 

بهترین بهترین من

صبحگاه است و چشمانم را به سوی روشنایی عشق باز کردم،

دستانم پر از نرگس زرد و چشمانم پر از تلؤلو عشق و نگاهم سوی جاودانگی بهار است.

دستانت را به وسعت عشق باز كردی و دستانم را به نشانه ی تایید این عشق به سویت

دراز کردم...

نگاهت را به نشانه ی با هم بودن به من تقدیم کردی و چشمانم را به نشانه ی تایید این

با هم بودن آرام بستم.

من تو را به پاکی و صداقت آفتاب و به نشانه ی روانی باران و لطافت شبنم و به تقلید از

شاعر عشق "بهترین بهترین من " نامیدم.

خوب  خوب نازنین من!

نام تو همیشه مرا مست می کند بهتر از شراب،

بهتر از تمام شعرهای ناب...

نام تو اگر چه بهترین سرود زندگی است،

من تو را به خلوت خدایی خیال خود

بهترین بهترین من خطاب می کنم:

"بهترین بهترین من"

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 14:50  توسط مهدی-حسام  | 

قلب دیگر

 

هر آدمی دو قلب دارد: قلبی که از بودن آن با خبر است و قلبی که از حضورش بی خبر.

قلبی که از آن با خبر است، همان قلبی است که در سینه می تپد، همان که گاهی می شکند، گاهی  می گیرد و گاهی می سوزد.

با این دل می شود دلبردگی و بیدلی را تجربه کرد. دل سوختگی و دلشکستگی هم توی همین دل اتفاق می افتد. سنگدلی و سیاه دلی هم ماجرای همین دل است.

با این دل است که عاشق می شویم، با این دل است که دعا می کنیم. و گاهی با همین دل است که نفرین می کنیم و کینه می ورزیم و بد دل می شویم.

اما قلب دیگری هم هست. قلبی که از بودنش بی خبریم. این قلب اما در سینه جا   نمی شود؛ و به جای آنکه بتپد، می وزد و می بارد و می گردد و می تابد.

این قلب نه می شکند و نه می سوزد و نه می گیرد. سیاه و سنگ نمی شود. از دست هم نمی رود. زلال است و جاری. مثل رود و مثل نسیم. و آنقدر سبک که هیچ وقت، هیچ جا نمی ماند. بالا می رود و بالا می رود و بین زمین و ملکوت می رقصد. آدمی همیشه از این قلبش عقب می ماند.

این همان قلب است که وقتی تو نفرین می کنی او دعا می کند. وقتی تو بد می گویی و بیزاری، او عشق می ورزد. وقتی تو می رنجی او می بخشد...!

این قلب کار خودش را می کند. نه به احساست کاری دارد، نه به تعقلت. نه به آنچه می گویی و نه به آنچه می خواهی.

و آدم ها به خاطر همین دوست داشتنی اند. به خاطر قلب دیگرشان. به خاطر قلبی که از بودنش بی خبرند.  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1384ساعت 10:54  توسط مهدی-حسام  | 

شب هم آهنگی

لب ها می لرزند. شب می تپد. جنگل نفس می کشد.

پروای چه داری؟ مرا در شب بازوانت سفره ده؛

انگشتان شبانه ات را می فشارم،و باد شقایق دور دست را پرپر میکند.

به سقف جنگل می نگری؛ ستارگان در خیسی چشمانت می دوند.

بی شک، چشمان تو ناتمام است، و نمناکی جنگل نارساست.

دستانت را می گشایی، گره تاریکی می گشاید.

 لبخند میزنی، رشته رمز می لرزد.

می نگری، رسایی چهره ات، ویران می کند.

بیا با جاده پیوستگی برویم.

خزندگان در خوابند، دروازه ابدیت باز است. آفتابی شویم.

چشمان را بسپاریم، که مهتاب آشنایی فرود آمد.

لبان را گم کنیم که صدا نا بهنگام است.

در خواب درختان نوشیده شویم،که شکوه روییدن در ما می گذرد.

باد میشکند. شب راکد می ماند. جنگل از تپش می افتد.

جوشش اشکِ هماهنگی را می شنویم، و شیره گیاهان به سوی ابدیت می رود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 23:21  توسط مهدی-حسام  | 

let me not to the marriage of true mindes

 

 

Let me not to the marriage of true minds

Admit impediments.

Love is not love

Which alters when it alteration finds

Or bends with the remover to remove.

O no! It is an ever - fixed mark.

That looks on tempest and is never shaken;

It is the star to every wandering bark,

Whose worth’s unknown, although his height be taken.

Love’s not Time’s fool, though rosy lips and cheeks

Within his bending sickle’s compass come;

Love alters not with his brief hours and weeks,

But bears it out even to the edge of doom.

 

If this be error and upon me proved,

I never writ, nor no man ever loved.

 

                                                                   “William Shakespeare”

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 1:24  توسط مهدی-حسام  | 

اگه یه روزی بغض گلوت رو فشرد، قول نمی دم بخندونمت، ولی می تونم باهات گریه کنم۰

اگه یه روز نخواستی به حرفای کسی گوش بدی خبرم کن، قول می دم خیلی ساکت باشم۰

اگه یه روزی خواستی بری، حتماً خبرم کن، قول نمی دم ازت بخوام وایستی، اما میتونم باهات بدوم۰

اما ۰۰۰ 

اگه یه روز سراغم رو گرفتی و خبری نشد، حتماً به دیدنم بیا، احتمالاً بدجوری بهت احتیاج دارم۰

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 23:5  توسط مهدی-حسام  |